راستی تو را در آغوش کشیده ام ؟

میخواهم  بخوانمت
نگاهت را
صدایت را
آن طعم  گس دستهایت را
میخواهم  بخوانمت
نه از آن روی  که  بی  توام
نه از آن روی که  بی منی
میخواهم  بخوانمت
از آن روی
که  روزی
دوستت دارم
با من حرف  بزن   با کاغذ
مرا  بخوان  با قلمی چوبین
نتراشیده
نرم ،،  بخوان مرا
به من نگاه  کن
چونان کلمه ای  “معنا دار”
شاید
روزی دوستم  بداری
چونان  این روزهای من

میخواهم بخوانمت
برای  چشمهایم  متن شو
برای  گوشهایم  صدا شو
و  برای  تنم
راستی  تو را در آغوش کشیده ام ؟
همین
نوا بامدادی
—————-
پی نوشت :   توقع  زیادی  از نوشته خوانده  شده نداشته باشید ،  متنیست  شبیه  شعر ، بی  شک  شعر  نیست .

تو صلیب منی !!!

صدایت میزنم
چون میخوانمت
فریاد میکشم چون بر اندامم
می کشمت
تو صلیب منی
بر تو میخ میکنم
تنم را
،،
چگونه میشود غمین نبود ؟
چگونه میشود غمین نبود ؟
،،
گل بر تنش تیغ میکشد
زیبایش نیازمند حفاظت است
تو به من حرف میزنی
گویا جسمم نیازمند جراحت است
ای دشنه پیر
با من سخن بگو
پیش از آنکه
تن واژه ای شود
فرو رفته درخاک
با من سخن بگو

من اندوه سوگوار توام
،،
اعتراف کن
بگو
کدامین دست
تیغه ات را اینگونه سیراب کرد ؟!!
من سراب ، کدامین نگاه
صبحگاهانت بودم
همین
نوا بامدادی